![]() |
![]() |
|
| کاش همیشه با من بودی |
|
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد
شخصی در حال عبور او را ديد .او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش . کودک پرسيد: ببخشيد شما خدا هستيد؟ شخص لبخند زد و پاسخ داد: نه، من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم. کودک گفت: مي دانستم با او نسبت داريد...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط شاهین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من شاهین متولد مهر1367 خوشحالم که شما لطف کردین و به وبلاگم سر زدین09357558387
وقتی بیایی از دریا برایت می گویم که به امید آمدنت چگونه شب را به سحر می رساند از غربت قناری هایی برایت می گویم که بی تو نای خواندن نداشتن وقتی بیایی به تو می گویم که واژه نامه زندگییم پر شده از چشم انتظاری متن زندگییم پر شده از حدیث آبی آمدنت وقتی بیایی به تو می گویم که تنها عشق به آمدنت دلم را زنده نگه داشته نذر کرده ام وقتی آمدی از زنبق ها گردنبندی بسازم و شهر را زیر حریر سبز خیال بپوشانم و دنیا را سرشاراز صداقت قناری ها سازم و با تو از تمام با تو بودن ها سخن بگویم |
|
RSS
|